شب و تنهايي عشق
صفحه ي اصلي |شناسنامه| ايميل | پارسي بلاگ | وضعيت من در ياهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعي
هرکس خود را نشناسد، به غير خود نادانتر باشد . [امام علي عليه السلام]
» آمارهاي وبلاگ
کل بازديد :3885
بازديد امروز :9
بازديد ديروز :1
» لينک هاي روزانه

» درباره خودم
شب و تنهايي عشق
امين_ي[32]
من مثل هر روزم با آن نشاني هاي ساده و با همان امضا ، همان نام و همان رفتار معمولي ؛ مثل هميشه ساکت و آرام...
» لوگوي دوستان








































lovely - به روز رساني :  12:53 ص 20/4/1387
عنوان آخرين نوشته : زتدگي را از هر سو که بگيري مي گذرد...















» آواي آشنا
» + شب و ...
غمي غمناک

 شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي کنم، تنها، از جاده عبور:                                           دور ماندند زمن آدم ها...
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فکر تاريکي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من                                                 قصه ها ساز کند پنهاني.
    نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر، سحر نزديک است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريک است!                                      خنده اي کو که به دل انگيزم؟
    قطره اي کو که به دريا ريزم؟
صخره اي کو که بدان آويزم؟

مثل اين است که شب نمناک است.                           ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليک، غمي غمناک است.

سهراب سپهري




امين_ي:: 15/4/1387:: 1:30 صبح | نظرات ديگران ()

» + اصحاب الرس


اصحاب الرس


در تفسير صافي از حضرت صادق (عليه السلام) روايت شده است که حضرت علي بن ابي طالب در ماه رمضان هنگامي که در بستر خفته بود مردي از بني تميم نزد او آمد و عرض کرد:يا علي! مرا از اصحاب رس خبر ده – در چه عصري بودند سرزمين آنها کجا بود؟ - پادشاه  آنها چه کسي بود؟ آيا پيغمبر و رسولي داشتند يا خير؟ چه شد که هلاک شدند؟ - در قرآن مجيد ميخوانيم که خداوند تعالي در ذکر کساني که باران غضب خود را بر آنها باريده اصحاب رس را نيز ياد فرموده است ولي ما از تاريخ و چگونگي آنها اطلاعي نداريم و از مورخين يهود و عرب نيز چيزي نشنيده ايم؟؟؟؟؟


حضرت علي (عليه السلام) که باب مدينه علم و بزرگترين استاد دانشگاه اسلام است با تبسمي فرمود:اي عمرو، تو از اخباري پرسيدي که تا کنون قبل از تو هيچکس سئوال ننموده و پس از من هيچ کس نميتواند از آن خبر دهد مگر آنکه از من نقل کند..


آنگاه فرمود: اي عمرو، هيچ آيه از آيات قرآن نيست که علي(ع) از آن اطلاع کامل و وقوف راسخ نداشته باشد – من هستم که ميدانم علل و اسباب نزول و موقع و مهبط نزول وحي را ميدانم، من هستم که ميدانم آيات چه وقت و در کجا نازل شده، در صحرا بوده يا کوه، شهر بود يا بيابان، شب بود يا روز و اين از علوم خاص علي است... آنگاه اشاره به سينه خود کرد و فرمود: «و ان هنا لعلماً جما» و لکن طالبين اين علوم کم هستند و به زودي از فقدان من پشيمان ميشوند که چرا قصص و آيات فراوان را از من نپرسيدند.. پس از آن فرمود:اي عمرو، اصحاب رس قومي بودند که درخت صنوبر را ميپرستيدند و آن را شاه درخت ميگفتند. اين درخت را يافث بن نوح در کنار نهر رود شاب کاشت تا رشد و نمو کرد. پس از طوفان مورد احترام و استفاده مردم بود و گروهي که آنها را اصحاب رس ميگفتند اين درخت را ميپرستيدند و آنها را از اين جهت اصحاب رس گفتند که پيغمبر خود را به تعب انداختند و ازميان خود راندند.اين قوم پس از عصر سليمان بن داوود ميزيستند و 12 قريه داشتند که در کنار رود ارس در بلاد مشرق واقع بود که گواراترين آب را داشت و هم? 12 قريه از آن نهر سيراب ميشدند و آن مکان ها سر سبز و خرم بود..


 اسامي اين قريه ها از اين قرار بود:1آبان     2:آذر     3:دي     4:بهمن     5:اسفند     6:فروردين     7:ارديبهشت     8:خرداد     9:مرداد     10:تير     11:مهر     12:شهريور


بزرگترين شهر آنها که مرکز و پايتخت اين شهرها بود شهر( اسفنديار) بوده است در اين پايتخت پادشاهي به نام (ترکوذبن عابود) ميزيست. چشمه آب رس و درخت صنوبر در اين پايتخت بود و در ساير قراء از شاخ اين (شاه درخت) غرس کرده و بهشتي به وجود آمده بود.شاه درخت بسيار شاخ و برگ داد و سر به فلک کشيد اين درخت مقدس و مورد احترام شد به قدري به آن احترام ميگذاشتند که هيچ فردي از انسان و حيوان حق نداشت از آب چشمه اي که کنار درخت بود بياشامد و يا از شاخ و برگ و ميو? آن بخورد يا جدا کند. هر کس يا هر چيز که از آب چشمه و يا شاخ و برگ آن ميخورد او را مي کشتند و مي گفتند اين آب زندگي رب النوع ما ميباشد و هيچکس حق ندارد حيات يا زندگي او را ناقص گرداند.. و چون آب از سرچشمه ميگذشت مردم از آن بهره مند مي شدند و در هر شهر و قريه در دوران سال يک روز عيد مي گرفتند و اطراف اين درخت اجتماع ميکردند و از پارچه هاي حرير بر شاخه هاي آن درخت مي بستند و ميپوشانيدند و انواع صور و نقوش گوناگون به آن پارچه ها رسم مي کردند گوسفندان و گاو ها مي آوردند و ميکشتند و براي رب النوع خود قرباني مي کردند.



«و عاداً و ثموداً و اصحاب الرس و قرونا بين ذلک کثيرا» سوره مبارکه فرقان
آنگاه آتش مي افروختند چون شعله ميکشيد آن گوسفندان و ذبايح را به درون آتش مي انداختند و به طرف شاه درخت به سجده مي افتادند، گريه ميکردند، تشرع و زاري مي نمودند که از آنها راضي شود. در همين احوال شيطان نيز در شاخه هاي شاه درخت مي نشست و صدايي شبيه به صداي کودکان بلند ميکرد و مي گفت: از شما راضي هستم! چون اين صدا را از درون شاه درخت مي شنيدند سر از سجده بر مي داشتند و مي گفتند: دل ما خنک و ديد? ما روشن شد و به شادماني رضايت رب النوع قدري شراب مي نوشيدند و دف و دست ميزدند و يک شب يا يک روز جشن شادماني داشتند تا به شهر و مسکن خويشتن باز ميگشتند.
عجم به افتخار اين ايام و اين امکنه اسامي ماههاي خود را مأخوذ از آن شهرها کرده و به نام آبانماه و آذر ماه خواندند و متمامي اسامي ماههاي فارسي شتق از اين اسماء قريه ها بود... همچنين در هر يک از ماههاي آن روز عيد مخصوص هر يک از اهالي و ساکنين قريه ها بود و لذا مي گفتند: شهريور ماه عيد اهالي شهريور است و آذر ماه عيد اهالي قريه آذر است و چون اسفند ماه ميرسيد ماه اسفند را جشن عمومي مي گرفتند که در اين جشنها تمام اهالي قريه ها و ساکنين 12 قصبات در پايتخت تمرکز يافته و ...



ادامه در پست پايين..
دوست عزيزم فقط تا اخرش بخون..


 






امين_ي:: 1/3/1387:: 1:13 صبح | نظرات ديگران ()

» + اصحاب الرس

 


ادامه اصحاب الرس



واطراف درخت صنوبر و چشمه رس خيمه هاي بزرگ از ديباج و حرير بر پا ميکردند که به انواع صور منقوش بود و اين خيمه ها داراي 12 باب و درب ورودي بود که هر يک از آن مخصوص اهالي يک قريه و بايد از آن درب که نام آن قريه بر آن ثبت بود وارد و خارج مي شدند و براي شاه درخت سجده ميکردند و قرباني ميدادندبر قرباني اعياد مخصوص هر قريه بود. آنگاه شيطان مي آمد و درخت صنوبر را تکان سختي ميداد و صدا ميکرد و آرزوهاي مردم را برايشان مي گفت و اميدواري ميداد که به کام دل خواهد رسيد چون صداي شيطان در شکم درخت شنيده مي شد همه مردم سر از سجده بر مي داشتند و از فرط نشاط و مسرت شراب ميخوردند و دف ميزدند و پا ميکوبيدند و 12 روز به تعداد اسامي قريه ها عيش و نوش ميکردند و پس از پايان جشن به منازل خود بر مي گشتند چون کفران و سرکشي اين قوم به طول انجاميد خداوند متعال پيغمبري براي آنها از بني اسراييل مبعوث گردانيد به نام «حنظله بن صفوان» که از اولاد يهودا بن يعقوب بود.. او مدتي در اين قوم بود و آن ها را به دين داري و خدا پرستي دعوت ميکرد ولي اثري نبخشيد و دعوت او را نپذيرفتند و از ضلالت و گمراهي منصرف نشدند و به توحيد نگرويدند در يکي از روزهاي عيد بزرگ که هم? مردم قريه ها در اطراف درخت جمع شده بودند آن پيغمبر گرامي دست به دعا برداشت و عرض کرد:« الهي! تو ميداني که من مدتي است اين قوم را به توحيد و صلاح وسعادت دعوت مي کنم؛ ابا مي کنند و کفر مي ورزند و مرا تکذيب ميکنند و براي پرستش درخت و لهو و لعب جمع مي شوند. درختي را مي پرستند که نه نفع دارد و نه ضرر! خدايا اين درخت را خشک گردان تا آن ها مأيوس گردند.»


 


دعاي پيغمبر اصحاب رس مستجاب شد چون صبح روز عيد بزرگ همه آنقوم جمع بودند سر از خواب برداشند ديدند درخت يکجا خشک شده است به طوري که انگار اين درخت سالهاست خشک شده در حاليکه شب سر سبز و خرم بود. هر دسته از مردم سخني گفتند يکدسته گفتند: خداي آسمان و زمين اين درخت را خشکانيد تا به سوي او متوجه گرديم. فرقه ديگري گفتند: اين رسول و پيغمبر که ما را دعوت به خدا پرستي مي نمايد سحر کرده درخت خشک شده است.. بر پيغمبر غضبناک شدند و جملگي تصميم بر قتل او گرفتند. جعبه اي از آن ساختند که دهان? آن گشاد و پائين آن بسيار تنگ بود روي آب انداختند و پيغمبر خود را گرفتند و گفتند: يا سحر خود را باطل کن که درخت سبز شود يا دراين جعبه آهن خواهي ماند. آنقدر به اين رسول محترم فشار آوردند و در تنگناي جعبه آهنين سخت کوبيدند که در آن جعبه آهنين از جهان در گذشت در حاليکه در لحظات آخر عمر خود عرض کرد: پروردگارا! تو شاهد حال من هستي جاي تنگ و سخت مرا ببين و حال تباه و ضعف مرا نگاه کن روح مرا قبض کن که ديگر طاقت ندارم و تو خود از اين قوم کيفر بگير. دعاي آن حضرت مستجاب شد و همانجا جان به جان آفرين تسليم کرد.


آنگاه خطاب شد به جبرئيل: آيا ميبيني که اين قوم از حلم و مداراي من سوء استفاده کردند و رسول مرا کشتند من منتقم حقيقي هستم و از آنها انتقام خواهم کشيد و آنها را عبرت روزگار خواهم ساخت. سپس فرمان داد در همانروزي که عيد بزرگ داشتند و همه جمع بودند باد تندي شديد و سرخ رنگ وزيدن گرفت و چنان آنها را بلند مي کرد و به يکديگر ميزد که هر دو هلاک ميشدند زمين را زير پاي آنها چنان گرم کرد که گوئي آهن را سرخ کرده اند و اين تندباد سخت آتشين مانند قبه حمراء بالاي سر آنها خيمه زد و آتش غضبي بود که آنها را فرو گرفت و آنقدر آن قوم را به هم فشرد و سوزانيد که مانند آتش زبانه مي کشيدند و تمام بدنهايشان آب شد همانند آهني که در آتشي آب شده و خيمه گاه عشرت آنها را به خيمه غضب خود فرو برد تا به کلي آن قوم از بين رفتند و آنها را به اصحاب رس در قرآن ياد فرمود که عبرت بشر گردند


«و عاداً و ثموداً و اصحاب الرس و قرونا بين ذلک کثيرا» سوره مبارکه فرقان



نقل از تفسير صافي


 


 


 






امين_ي:: 1/3/1387:: 12:50 صبح | نظرات ديگران ()

» + زندگي..

زندگي


زندگي رويش يک حادثه نيست..


زندگي رهگذره تجربه هاست..


تکه ابريست به پهناي غروب..


آسماني ست به زيبايي مه..


زندگي چون گل نسترني ست..


بايد  از چشمه ي جان آبش داد..


زندگي مال ماست..


خوب و بد بودن آن..


عملي از من و ماست..


پس بيا بفشانيم همه بذر خوبي و صفا..


و بگوييم به دوست..


معني عشق و حقيقت چه نيکوست..


 





امين_ي:: 18/2/1387:: 1:35 صبح | نظرات ديگران ()

» + نمي دونم..يعني؟؟

                                        


                                         حمد و ستايش  خدايي را که
                                            
بخشنده و مهربان است



شيخ صدوق روايت کرده است(همون کسي که بعد از 300سال  وقتي اون رو از قبرش در ميارن تا به يه جاي ديگه انتقال  بدند , جسمش کاملا سالم بود) ..


روز ي معاذ بن جبل گريان به خدمت  پيامبر(ص)امده سلام عرض کردن و حضرت نيز  جواب سلام دادن  وگفتن اي معاذ چرا گريه م کني...
عرض کرد يا رسول الله.بر در سراي جوان پاکيزه خوش صورتي استاده و مانند زني که که  فرزندش را از دست داده بر جواني خود گريه مي کند و مي خواهد نزد شما بيايد..حضرت فرمود بياورش.معاذ رفت و ان جوان را اورد ..چون ان جوان امد و سلام کرد حضرت جواب ان را دادند و پرسيدن اي جوان چرا گريه مکنيد؟؟؟؟
گفت چکونه گريه نکنم در حالي که گناهان بسيار کرده ام که اگر حق تعالي به برخي از انها مرا محاکمه کند مرا به جهنم خواهد برد و گمان من اين است که  مرا مواخذه خواهد نمود و نخواهد امرزيد..
حضرت فرمود مگر به خدا شرک فرمودي؟
گفت پناه م برم به خدااز اين که  به او مشرک شده باشم.
ايا کسي را به ناحق کشته اي؟نه
حضرت فرموداگر گناهت  به عظمت کوه باشد م امرزد..
عرض کرد گناه من از کوها نيز عظيم تر است
حضرت فرمود..اگر چه مثل زمين هاي هفت گانه و دريا ها  درختان که در زمين است باز م امرزد...گفت از ان ها بزرگتر...
حضرت فرمودند خدا گناهانت را مي امرزد اگر چه مثل اسمانها و ستارگاه و مثل عرش و کرسي..
گفت از انها نيز بزرگتر..
حضرت  غضبناک به سوي ان جوان نگريست و. فرمود جوان گناهان  تو عظيم تر است  يا پروردگار تو؟؟؟
پس ان جوان به خاک افتاد و گفت:منزه است پروردگار من هيچ چيز از پروردگارم عظيم تر نيست و او از همه چيز بزرگوار تر است.
حضرت فرمود مگر گناهان بزرگ را کسي جر پروردگار بزرگ مي بخشي و مي امرزد؟؟؟
جوان عرض کرد نه به خدا..حضرت فرمود نمي خواهي بگويي که چه گناهي مرتکب شده اي؟


جوان گفت ......
7سال کار اين بود که قبر هارا مي شکافتم و کفن مرده ها را مي دزديدم..روزي دختر از انصار از دنيا رفت..اورا دفن کردن..چون شب فرا رسيد قبر اور ا شکافتم و او را بيرون اوردم و کفنش را برداشتم و او را عريان کنار قبر رها کردم و برگشتم..در اين حال شيطان مرا وسوسه کرد و او را در نظرم زينت داد و گفت سفيدي بدنش را نمي بيني؟ايا فربهي رانش را را مشاهده نکرده اي؟مرا مرتب وسوسه کرد تا اين که برگشتم و با او گناه کردم و او را با همان حال وا گذاشتم و باز گشتم...نا گاه صدايي را از پشت سرم شنيدم که مي گفت ..اي جوان واي بر تو از حاکم روز قيامت..روز ي که من و تو به مخاصمه نزد او باستيم که مرا عريان در ميان مردگان گذاشتي که با حال جنابت محشور شوم..پس واي بر جواني تو از اتش جهنم...
جوان گفت با اين اعمال گناه گمان ندارم حتي بوي بهشت را هرکز بشنوم...
حضرت بر افروخته شد و فرمود دور شو اي فاسق که مي ترسم  به اتش توبسوزم چه بسيار نزديکي به اتش جهنم..و مکرر  همين را م گفت تا اين که جوان بيرون رفت....


جوان به بازار مدينه امد توشه اي گرفت و به يکي از کوهاي مدينه رفت..پلاسي  پوشيدو مشغول عبادت شد و دستهايش را بر گردن قفل کرد و فرياد م زد..پروردگارا اين بنده تو بهلول است که در خدمت تو ايستاده است    و دستش را به گردن   قفل کرده است..پروردگارا تو مرا مي شناسي و گناه مرا مي داني..خداوندا پشيمان شده ام و نزد پيامبرت رفتم و اظهار پشيماني کردم اما مرا دور کرد و خوف مرا زياد است پس از تو در خواست م کنم به حق نام هاي بزرگوارت و به جلال و عظمت پادشاهيت که مرا نااميد نگرداني خداي دعاي مرا باطل مگر دان و مرا مايوس از رحمتت مکن..تا چهل شبانه روز م گفت و م گريست
بار الهي حاجت مرا چه کردي ..اگر گناه مرا  امرزيدي  به پيغمبرت وحي فرما که بدانم و اگر اگر مستجاب نشد  و مي خواهي مرا عقاب کني پس اتش فرست که مرا بسوزاند يا مرا در دنيا به عقوبتي مبتلا کن  و از فضيحت روز قيامت مرا خلاص کن..


پس خداوند اين دو ايه را در قبول توبه او فرو فرستاد...(وانان که چون عمل ناپسندي  از انها سر بزند يا به خود ستم کنند به ياد خدا افتند و از گناهانشان استغفار کنندو کسيت جز خدا که  گناهان را بيامرزدو بر ان چه م کردنداصرار نورزند جزاي ان مغفرت و امرزش خداست و بهشتهايي که از زير انها نهر ها جاري است و  ان جاودان خواهد ماند چه نيکوست پاداش نيکو کاران..)...ال عمران 135-136 چون اين ايه نازل شد حضرت بيرون امده و ايه رامي خواندند و تبسم م فرمودند و از حال بهلول پرسيدند...


معاذ گفت  يا رسول لله شنيدم در فلان موضع است..
حضرت با اصحاب متوجه ان کوه شدند و از ان بالا رفتند و ديدند که ان جوان در ميا دو ستگ ايستاده و دست ها را بر گردن بسته و رويش از حرارت  سياه شده و مزگاه از بسيار گريه ريخته و چنين م گويد..اي خداي من افرينش مرا نيکو ساختي و مرا به صورت نيکوخلق فرمودي..کاش م دانستم با من چه م خواهي بکني..
ايامرا با اتشت م سوزاني يا در جوار بهشتت جاي خواهي داد..
بار الها گناه من از اسمان و زمين و کرسي و عرش نيز عظيم تر است کاش مي دانستم.....
در اين باب سخن مي گفت و مي گريست و خاک بر سر و روي خودمي ريخت
حضرت کنار او رفتند دست را از گزدنش باز نمودند خاک را با دست مبارکشان از سر و رويش پاک نمودن و فرمودند اي بهلول بشارت باد تو را که تو ازاد خدا شدي از اتش جهنم..پس به اصحاب فرمودند اين گونه تدارک کنيد گناهان خود را چنان بهلول کرد و ايه را بر او خواند و  او را به بهشت بشارت دادند...


 


من وقتي خوندم ...


شکرت خدا..شکر


 


منازل الاخره..


شيخ عباس قومي


 




امين_ي:: 24/1/1387:: 2:37 صبح | نظرات ديگران ()

» + مناجات
بارالها

بارالها..به روان پاک محمد و آل او درود فرصت و مرا در مهد کرامت و مرحمت خويش بپروران و از زلال رحمت خويش سيرابم  فرماي..
بار الها مرا در قلب بهشت برين جاي ده..و از درگاه مرحمت و لطف خويش مران..زيرا انکه از درگاه تو رانده مي شود داغ بطلان  بر پيشاني دارد..پس خداي  من پيشاني مرا از چنين داغي ايمن فرماي ..
بارالها به گناه خويشتن  اعتراف مي  مي کنم.. و از تو افريدگار بزرگ و مهربان تقاضا مي کنم بخاطر کارهاي ناشايستم..کيفرم مکني و بخاطر سياهيهايي که در نامه اعمالم مي بيني بر من سخت نگيري...
پروردگارا مقدر فرماي تا با رستگاران بسر برم و در درست کاري بميرم و به روز رستاخيز همچون رستگاران سر از خاک بردارم..

امين يا رب العالمين





امين_ي:: 21/1/1387:: 1:16 صبح | نظرات ديگران ()

» + يعني...؟؟؟

سلام سلام..

امشب فقط يه چند خط بيشتر واسه گفتن ندارم..هرچند همه حرفارو بايد امشب زد..

و با اين يه خط شروع کنم..
اگر يادمان بود باران گرفت..نگاهي به احساس گل ها کنيم..
خوب ديگه اينم از سال 86 که تموم شد..سال هم که تحويل شد...خيليا در جمع خونواده ..خيليا سر کارشون بودن..
خيليا همه چيز و نو کردن خودشون ,ظاهرشون ,خونه شون,تا به استقبال سال نو برن..
ولي خيليا هستن که کسي رو ندارن فقط يه لبخند بهشون هديه بدن..
اي کاش روزي بياد ,عيدي بياد که کسي در حسرت يه لبخند نباشه..
الهي  امين

****
مانده تا برف زمين اب شود
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر  وارونه چتر
ناتمام است درخت
زير برف است تمناي شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حيات
مانده تا  سيني ما پر شود از صحبت سنبوته و عيد
در   هوايي  که نه افزايش  يک ساقه طنيني دارد
و نه اواز پري مي رسد  از روزن  منظومه برف..
تشنه ي  زمزمه ام
ماند ه  تا مرغ سر چينه  هذياني  اسفند صدا بردارد..
پس     چه بايد بکنم
من که در لخت ترين  موسم بي چلچله سال
تشنه ي زمزمه ام..
بهتر است برخيزم
رنگ  را بردارم
روي تنهايي خود  نقشه ي مرغي بکشم...

*****
منم به نوبه خودم عيد رو به همه ي مردم ايران تبريک مي گم
اميد وارم سال خوبي در کنار خونواده داشته باشيد..
ارزوي سلامتي واسه ي همه مي کنم..
راستي اوله ساله همه رو دعا کنيد..
بخصوص واسه ي ابجي عزيزم که  يه مدته خيلي مريضه ..
 هميشه سبز
هميشه بهاري
هميشه عاشق
باشيد..
التماس دعا
يا علي







امين_ي:: 3/1/1387:: 1:21 صبح | نظرات ديگران ()

» + اتنخاب مي کني؟؟؟؟

اخر شبي...


سلام .امشب اومدم  تا قبل اين يه روز ه باقي مونده به انتخابات يه چند خط  بگم و برم...راستش  يه نکته اي فکرم و


 مشغول کرده..يه نکته که چه عرض کنم...ولي..
مي دونم  واسه شما هم اتفاق افتاده (برمنکرش لعنت) که تو خيلي از مسائل که مي  بينبم..بگيم بابا به من چه..يا


 کسي  چيزي بهمون بگه, بگيم به تو چه..
2تا جمله کوچيک و پر معني و پر درد  الان جامعه..


فکر مي کنم اگه ما حتي نصف اين دو جمله رو تو زندگي خودمون استفاده نکيم ..خيلي از مشکلات جامعه امروز رو تو جامعه فردامون نداشته باشيم..
و اما..چه ربطي داشت به انتخابات؟؟؟ خوب معلومه..
نماينده که به مجلس ميره کسي جر من و تو نيست ..(فکر و هدفمون واسه اينده خودمون)
من و تويي که نماينده انتخاب مي کنيم..


تا اينده کشور رو بسازيم (اينده خودمون) و دست يافتن به  جامعه اي که کسي نگه به من چه..به تو چه.. نماينده اي انتخاب کنيم که جرات گفتن اين دو جمله رو نداشته باشه..
مسئول و مسئول...درقبال همه..


بدونه و باور داشته باشه ايران صاحب داره و در قبال همه ي شهدا,خون پاکشون بايد پاسخ گو باشه ..
هميشه براي امروز فردايي هست..
به اميد فردايي که همه ...


 


پس يه خورده ..نه چرا يه خورده, خيلي ..چشامونو باز کنيم گوشامونو تيزتر ..يکي رو که انتخاب کنيم که.. با تمام وجود  داد بزنه و بگه :


 چو ايران نباشد تن من مباد..


يا علي


 




امين_ي:: 23/12/1386:: 2:16 صبح | نظرات ديگران ()

» + از عرش به فرش..

 


شيطان
جن يا ملائکه


 


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم


 


هفت هزار سال پيش از خلقت  ادم ابوالبشر(ع) در روي زمين طايفه جن مي زيستند.. که بخاطر عصيان . نافرماني شان مورد قهر خداوند قرار گرفتند..از جمله گناهان بزرگ ايشان فساد و قتل نفس روي زمين بو...
اگه چه بزرگان معنوي انها ايشان را موعظه مي کردن ولي فايده نداشت تا اينکه مشيت خداوند بر اين قرار گرفت تا انها را عذاب  فرمايد..چرا که هدف خداوند از خلقت جن و انسان عبادتش بوده..(وماخلقت الجن و الانس الا لتعبدون)....بسيار از متمردين اجنه کشته شدن و گروهي نيز به اسارت بردند که از جمله ان شيطان رجيم بود..که نام اصلي ان عزازيل است(عزيز شده ي خدا..
ان جنيان در بند اسارت مشغول عبادت شدند ..که در ميان ان ها عزازيل گوي سبقت را از انها ربود ..تا اين که طاووس ملائکه نام گرفت..و بسياري از وقت خود را به عبادت مشغول بود.. به طوري که 2رکعت از نماز او 6هزار سال طول کشيد و بخاطر همين کسرت عبادت از مقام والايي در بين جنيان و ملائکه دارا شد...در ميان اجنه ..عزازيل به درجه اي رسيده بود که مورد احترام ملائک اسمان بود..او به درجه اي از فضل رسيده بود که در محيط و در حضور ملائک منبر مي رفت..
درشب هفدهم ماه مبارک  رمضان..که رسول اکرم(ص) به معراج رفت..و همه جارا ديد و همان شب نيز مراجعت فرمود..در صبح ان شب شيطان خدمت  رسول اکرم (ص)مشرف شد..و گفت :اي رسول خدا..شب گذشته که به معراج رفتيد..در اسمان چهارم مبري بود سوخته و شکسته و به دور افتاده...ايا شناختي ان منبر را؟ و متوجه شدي براي کيست..؟؟حضرت فرمود:خير ان منبر کيسيت؟؟؟
شيطان گفت ان منبر مال من بود روي ان مي نشستم و فرشته گان پاي منبر حاضر مي شدند و من بر ايشان راه بندگي خدا را مي اموختم..فرشتگاه از  عبادت و بندگي من تعجب مي کردن..هر گاه تسبيح از دستم مي افتاد فرشتگان به خروش مي امدند. تسبيح را مي بوسيدند . و به دستم مي دادند..
اعتقاد من بر اين بود که خداوند از من بالاتر چيزي خلق نکرده است..اما ديدم اين امر بر عکس شد و اکنون  رانده ي درگاه الهي شدم..کسي از من بدترو ملعون تر نيست..اي محمد(ص) مبادا مغرور شوي.و تکبر نمايي ..چون هيچ کس از کار هاي خدا وند اگاه نيست...
طولاني ترين عمر در بين اجنه مربوط به شيطان است ..چون او هزاران سال قبل از خلقت انسانافريده شده و تا روز قيامت زنده خواهد بود..در بسيار ياز احاديث و روايات امده است که عمر شيطان با ظهور حضرت مهدي (عج) به پايان خواهد رسيد و حضرت پس از ظهورخود ان ملعون را احضار کرده و با شمشير گردنش را خواهد زد و عمر ننگين او را به پايان م رساند..وقتي شيطان از اطاعت خدا وندسر پيچي نمود و بر ادم ابوالبشر سجده نکردشيطا ن مطروداز خداوند براي ان همه عبادتش اجر و مزدي خواست..تقاضاي او از خداوند اين بود که تا روز قيامت اورا زنده نگه دارد..چنان چه در قران کريم به همين مطلب اشاره شده..


 



قَالَ إِنَّکَ مِنَ المُنظَرِينَ (14)قَالَ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ(15)


(((سوره اعراف..ايه 14-15 شيطان گفت:مرا تا روزي که مردم بر انگيخته مي شوند مهلت ده و زنده بدار..فرمود:تو از مهلت داده شده گاني))


 


 


 شيطان
مؤلف اقاي پور ابراهيم


دنياي شگفت انگيز جن ,ابليس,شيطان
مؤلف خانم رقيه يعقوبي


 






امين_ي:: 14/12/1386:: 12:38 صبح | نظرات ديگران ()

» + مسافر تنهايي..

 


مسافرمسافر


نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد :


چه سيب هاي قشنگي !


حيات نشئه تنهايي ست ...و ميزبان پرسيد !



قشنگ يعني چه؟


قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال


و عشق ، تنها عشق .. ترا به گرمي يک سيب ميکند مانوس..


و عشق ، تنها عشق .. مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ..


مرا رساند به امکان يک پرنده شدن..


و نوشداروي اندوه..صداي خالص اکسير مي دهد اين نوش ..


و حال شب شده بود..چراغ روشن بود..


چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهايي..


چقدر هم تنها ..خيال ميکنم .. دچار آن رگ پنهان رنگها هستي..


دچار يعني ؟
عاشق..
و فکر کن که چه تنهاست..


اگر که ماهي کوچک، دچار آبي درياي بي کران باشد..


چه فکر نازک غمناکي !


و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است..


و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست..


خوشا به حال گياهان که عاشق نورند..


و دست منبسط نور روي شانه آنهاست ..


نه ، وصل ممکن نيست  ,هميشه فاصله اي هست..


اگر چه منحني آب بالش خوبي ست براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر..


هميشه فاصله اي هست..


دچار بايد بود ..
و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف , حرام خواهد شد..

و عشق..


سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست..


و عشق صداي فاصله هاست..


صداي فاصله هايي که  -غرق ابهامند..
نه ,
صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند, و با شنيدين يک هيچ مي شوند کدر..


هميشه عاشق تنهاست..


و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست...


و او و ثانيه ها مي روند ان طرف روز..


و او و ثانيه ها  روي  نور مي خوابند..


و او و ثانيه ها بهترين کتاب را به اب مي بخشند..


قطره اي از درياي (مسافر)
سهراب سپهري



 





امين_ي:: 2/12/1386:: 12:40 صبح | نظرات ديگران ()

» + بهشت شداد...


بسم الله الرحمن الرحيم.
الم تر کيف فعل ربک بعاد * ارم ذات العماد * التي لم يخلق مثلها في البلاد

بهشت شداد


علامه مجالسي نقل کردن که : ...
در عصر حضرت داوود (ع) مردي بود به نام عاد، که دو فرزند آورد يکي شديد و ديگري شداد. اين خاندان هفتصد سال سلطنت کرده و اهل علم و دانش مخصوصآ علاقه مند به تاريخ و کتاب و اخبار گذشته گان بودند و مغرب و مشرق زمين را مسخر خود کرده و امپراطوري بزرگي تشکيل دادند و در حقيقت شداد کرسي لمن الملکي ميراند. حضرت داوود (ع) مأمور شد او را دعوت به توحيد نمايد. داوود (ع) نزد شداد رفت و آمده است که هفتصد هزار امير در دستگاه فرمانروايي او مشغول به انجام وظيفه بودند. داوود گفت: اي شداد، خدايت به تو هزار سال عمر داد که هزار گنج نهادي، هزار زن بگرفتي، هزار لشکر شکست دادي، اگر هم اکنون به خداي من ايمان بياوري فرموده است که روز قيامت از تو بازخواستي نکنم و تو را به بهشت خواهم برد..
شداد گفت: اي داوود! آن بهشتي که تو مرا دعوت به آن ميکني، در همين دنيا ميسازم تا بداني که مرا به بهشت خداي تو حاجت نيست. منطقه حکومت شداد ترکيه، هندوستان و سند، روم، حبشه، سقلاب بود که مرکزش در دمشق قرار داشت. ههانجا دستور داد باغ ارم و بهشت شداد را ساختند و قرآن از آن چنين ياد کرده: آوينا الي ربوة ذات قرار و معين. شداد به دمشق آمد قهرمانان را خواست هزار پادشاه زير فرمان او بودند هر اميري سه هزار مرد قدرتمند داشت به آنها فرمان داد زميني را انتخاب کنند که خاکش خوش بو باشد و زميني هموار تا بهشتي در آنجا بر پا نمايد. آنان مهندسي را با سيصد نفر انتخاب کردند و ده سال ميگشتند تا جايي را در ارضي مغرب هموار و مناسب پيدا کردند 40 در 40 فرسخ. هزار امير خود را مأمور ساخت آن بنا کرد، هر اميري صد مرد استاد و معمار جمع کرد و با هر استادي هزار شاگرد و کارگر بود. سيصد هزار کارگر جمع شدند و زمين را کندند تا به آب رسيدند 40 گز به عمق فرو رفتند و از آنجا با سنگ مرمر بنا کردند و براي بناي آن دستور داد خزينه هاي روي زمين را بر چهارپايان بار کردند و از زر و سيم و جواهر از مشرق تا مغرب هر چه طلا و نقره و جواهر بود آوردند و خشتهاي طلا ساختند و ستونهاي نقره مکلل به جواهر و روزي چهل خروار طلا و نقره براي ساختن بهشت شداد مصرف ميکردند.
سيصد سال طول کشيد که سيصد هزار نفر در روزي چهل خروار طلا و نقره صرف بناي بهشت شداد ميکردند تا بوستاني حاضر شد و هزار قصر در آنجا آراست که از طلا و نقره و زمرد سبز بود و در ميان هر قصري سرايي بنا کردند از زبرجد و زمرد و چهار صفحه و چهار ستون بر پا کردند تا ارم ذات العماد که در دنيا نظير نداشت به وجود آمد. ستونهاي بهشت شداد به شهادت قرآن در دنيا بي نظير بود، درختاني در کنار نهرهاي جاري بنا کردند که از طلا و نقره ساق و شاخ و برگ و ميو? آن ساخته شده بود. ياقوت سرخ در سر شاخه ها، زيبندگي و فريبندگي مخصوصي داشت. آنگاه گفت: مشک و زعفران و عنبر به جاي خاک کف باغ ريختند و در نهرها جواهر پاشيدند، به جاي سنگ، گوهر و مرجان در حوض ها و جوي ها ريختند. و شير و انگبين در ميان هر جويي در مجاري جاري ساختند. چنانکه به هم مخلوط نشوند و بالاي ديوارهاي آن بهشت، سيصد گز ارتفاع بود که يک خشت از طلا و يک خشت از نقره کنگره هاي آن را تشکيل ميداد. مرواريد فراوان به کنگره هاي آن آويختند. آنگاه دستور داد چهار ميدان در چهار طرف آن ساختند که در هر ميداني سه هزار کرسي زرّين( مبل طلا ) نهادند و خانه ها آراستند تا براي بهره برداري حاضر گرديد...پس از سيصد سال در دنياي آن عصر، نه طلا  و نه نقره و نه جواهر نزد کسي نماند مگر آنکه همه را در بهشت شداد مصرف کردند. تا آنجا که دو گرم طلا در گردن دختري بود آن را به زور گرفتند و آن طفل سر بلند کرد و گفت: خدايا داد من را از اين ستمگران بگير..
براي افتتاح بهشت شداد، دختران خوب روي و خوشگل و مانند پيش آهنگان امروز آراستند و غلامان و فرزندان خوش هيکل را جمع نمودند و به ميدان آن بهشت فرستادند تا در افتتاح آن سان ببينند و از برابر آنها بگذرد و داخل بهشت شود. شداد با يک غلام که منتخب خودش بود، به بهشت نهاد، چون نزديک درب بهشت رسيد، شخص با هيبتي را ديد؛ بر خود لرزيد و گفت: تو کيستي؟ جواب داد: ملک الموت هستم! گفت: براي چه کار آمده اي؟ فرمود: آمده ام جان تو را بگيرم. شداد گفت: يک لحظه امان بده تا يک لقمه از آن غذا ميل نمايم. جواب شنيد: رخصت ندارم. شداد، درحاليکه يک پا در رکاب داشت و پاي ديگرش در زمين بود قبض روح شد و بانگي بر تمام آن دختران و پسران که در بهشت بودند زد و همه بر خود لرزيدند و جان دادند؟!!

هل تحس منهم من احدآ و تسمع لهم رکزا

                            اين بهشت بي صاحب بدان حال باقي ماند بود و نه مالک و نه مملوکي از آن بهره گرفت...
ابن بابيه در شرح معمرين نقل کرده که هشام بن سعد گفت: در اسکندريه سنگي يافتم که در آن نوشته بود: منم شداد بن عاد که ساختم ارم ذات العماد که مثل آن خلق نشده است در بلاد و به زور خود واديه ها را سد و بنا کردم قصرهاي عالي ارم را در وقتي که پيري و مرگ نبود از سنگ در نرمي مانند گل بود و گنجي در دربار گذاشتم و دوازده منزل که احدي آن را بيرون نتواند بياورد؛ إلا امّت محمّد صل الله عليه و آله و سلم  آن را بيرون خواهد آورد...







امين_ي:: 23/11/1386:: 12:48 صبح | نظرات ديگران ()

» + صحاب تابوت - فروزندگان آتش..

                  بسم الله الرحمن الرحيم                   
قل اعوذ برب الفلق – من شر ما خلق
بگو: پناه ميبرم به پروردگار فلق – از شر آن چيزي که خلق نموده است.

آيا تا به حال از خود تون پرسيديد که کمترين و بيشترين عذاب جهنم چيه ؟
در روايات از پيامبر اکرم (صل الله عليه و آله) آومده که:
کمترين عذاب جهنم براي کسي است که در دريايي از آتش شعله ور است و نعلي به پايش بسته شده است و آن چنان سوزان ميباشد که مغز سرش به جوش مي افتد در حالي که آه و نال? بلندي سر ميدهد، فکر ميکند که عذاب او از هم? اهل آتش بيشتر و بدتر ميباشد..
و اما بيشترين و بدترين عذاب جهنم براي چه کساني است؟
در تفسير قمي در وصف آي? «قل اعوذ برب الفلق – من شر ما خلق» آمده است که فلق چاهي است در جهنم که اهل آتش پناه به خدا ميبرند از آن چاه و از شدّت حرارتش، زيرا از خدا اجازه خواست تا نفس بکشد، و با يک نفس کشيدنش جهنم را به آتش کشيد (يعني پر حرارترين نقط? جهنم آن جا ميباشد) بله، اهل آتش از آن چاه به خدا پناه ميبرند و افراد داخل چاه، از شر آن صندوق پناه به خدا ميبرند و آن صندوق همان تابوتي است که شش نفر از اولين و پيشينيان و شش نفر از آخرين يعني بعدي ها در آن تابوت قرار دارند،

اما آن شش نفري که از پيشينيانند:
اول: پسر آدم است که برادرش را کشت،
دوم: نمرود است که حضرت ابراهيم (ع) را در آتش انداخت،
سوم: فرعون هم عصر حضرت موسي (ع) است،
چهارم: سامري است که مردم را گوساله پرست نمود،
پنجم: آن کسي است که مردم را يهودي کرد،
ششم: آن کسي است که مردم را نصراني کرد،
و اما آن شش نفري که از آخري ها هستند:
پس اولي آنها اولي است،
دومي آنها دومي است،
سومي آنها سومي است،
و چهارمي آنها معاويه است،
و پنجمي آن صاحب خوارج است،
و ششمي آنها ابن الملجم است.

صاحب خوارج که اسم آن ذوالثديه معروف است و دست اضافي داشت که مانند پستان بود و سرکرده خوارج بود...
هرگاه حضرت زکريا (عليه السلام) ميخواست بني اسراييل را موعظه کند مراقب بود که فرزندش يحيي نباشد زيرا طاقت نمي آورد، سخني از عذاب جهنم و قيامت بشنود.يک روز نگاه کرد ديد يحيي نيست شروع کرد مردم را موعظه کند، و فرمود: جبرئيل به من خبر داد که در جهنم کوهي است به نام (سکران) يعني مست کننده و در دامنه آن کوه بياباني است به نام (غضبان) يعني به غضب در آمد? خدا، و در آن بيابان چاهي است که يکصد سال راه طول قامت آن چاه است، و در ميان آن چاه تابوتهايي از آتش است، و در ميان آن تابوتها صندوقچه هايي است از آتش و لباسهايي از آتش، و غل و زنجيرهايي از آتش، يک وقت ديدند که يحيي (ع) سرش را از ميان جمعيت بالا آورد و فرياد برآورد (واسکرنا و اغضبانا) واي از آن کوه و بيابان، واي از آن چاه و تابوتها، و يحيي از مجلس خارج شد و سر به بيابان گذارد و ديگر يحيي (ع) را نديدند.

منابع و مئواخذ:
سرگذشت روح از ابتداي خلقت تا قيامت (ص 114- ص 300)
بحار (جلد 30 ص 130)






امين_ي:: 18/11/1386:: 1:18 صبح | نظرات ديگران ()


» ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[15/4/1387- 1:30 ص] شب و ...
[1/3/1387- 1:13 ص] اصحاب الرس
[1/3/1387- 12:50 ص] اصحاب الرس
[18/2/1387- 1:35 ص] زندگي..
[24/1/1387- 2:37 ص] نمي دونم..يعني؟؟
[21/1/1387- 1:16 ص] مناجات
[3/1/1387- 1:21 ص]